ماه دور زمین می گردد
زمین دور خورشید می گردد
بیچاره خورشید
او هم مثل من
کسی را ندارد
که دورش بگردد
ماه دور زمین می گردد
زمین دور خورشید می گردد
بیچاره خورشید
او هم مثل من
کسی را ندارد
که دورش بگردد
سنگینه....
سرفت میگیره...:(
کافیه نخوامت،
اونوقت...
میرم ک بگردم،خودمو پیدا کنم!![]()
ولی میام!![]()
فعلن...![]()
منم شناخت که نذاشت شهرستان قبول شم!
ولی خعلی دوس داشتم برم رامسر!
نشد دیگه!
حالا عیبی نداره،
خدارو واقعا شکر
پرستاری کرج قبول شدم
با این اعلام نتایجشون!الان ۲۱اُمه
خسته نباشن واقن
من که ترجیح میدادم انقدر بهم داروی بیهوشی تزریق کنن تا بمیرم!
ازین ک مامانم میشینه دمه گوشه بابام از من بد میگه بعد بابامم تایید میکنه متنفرم...(همین الان دقیقا همین اتفاق داره می افته!!)
خب آقاجون نتونستم تو کنکور رتبه ی خوب بیارم ک نتونستم...نخوندم ک نخوندم...زندگی ک فقط ب درس و مدرسه و کنکور ختم نمیشه ک...مثلن پسر خالم شده ۴۱هزار تو کنکور انسانی دارن با من مقایسش میکنن!بعد میگن خاک تو سرت ک ۷ سال رفتی فلان مدرسه آخرم یا پسرخالت یکی شدی!ملاکه مقایسشونم اینه ک پزشکی قبول نشدم!!!ازنظره اونا پزشکی و دندونو دارو و یه طرف،بقیه رشته هام اون طرف بده!!
از کنکور که میگذرن میرن سراغ کار!میگن چرا تو خونه کار نمیکنی؟حالا بابام درشرایط عادی هیچ کاری نداره به منا،کافیه مامانم شروع کنه،دیگه اعصابه آدمو میریزن ب هم این پدرو مادر...دخترخالمو میزنن تو سرم!ک همه ی کارای خونشونو انجام میده،ولی من نع!میای کارم بکنی براشون،هزارتا ایراد میگیرن از سرو تهش...شدم چوبه دوسر فلان!!!
نتیجه گیری اخلاقی:
۱.بابام خعلی زن ذلیله!
۲.منم باید ۴۱هزار میشدم!
۳.بابام بیشتر زن ذلیله!!
۴.اسممو باید ب جایه عطیه میزاشتن کوزت تا شاید ی کم مرهمی بود رو دردشون!
۵.مامانم آدمه چیزیه!!(چ مادر شوهری میخواد بشه مامانم!!بیچاره زن داداشم!!)
۶.آخه این زندگیه ما داریم؟!!!
هانیه جون!منم گریم میگیره...منم وختی یاد قبل میوفتم،یاد روزایی که باهم گذروندیم،یاد شیطنتا،یاد قهر و آشتیا،یاد بدیا و خوبیا که میوفتم،واقعا بغض میکنم....
چقدر زود گذشت...مثه ی چش به هم زدن...مثل فاصله ای ک وختی میخوای چیزیو ببلعی تو تنفست میوفته،اصن نمیفهمی چی شد؟کی تموم شد؟
یادته با تاکسی برمیگشتیم؟یادته یه روز قهر کردیم؟سره اینکه تو با بچه ها رفتی و منو تهنا گذاشتی؟!!یادته ی روز دیگه قبل از سوار شدنه تاکسی رفتیم ازون سوپرمارکته ی آلوچه خریدیم که شد بیشتر تومن؟!آخرشم حسرته خوردنه اونو من به گور میبرم
!!!یاد این میوفتم که تو تاکسی چقدر باهم میخندیدیم،گریم میگیره!!!
روزتولدم...اصن توقع نداشتم که تو حتی بدونی کیه،ولی تو برام کادو خریده بودی!!!اون ادکلن همیشه رو میزه،نمیزنمش چون میترسم تموم بشه....
یادته اصفهان؟!!"آگا بیبین من ترچم،اشک ترچ اردبیلی،هچی نمیفهمما!!"یادته تو و سارا دنبالم میدوییدید؟!خب یکی نبود به من بگه خب آدمه نفهم بشین ی جا چرا جو گیر شدی هی تو حیاط میچرخی!!!
چقدر سرکلاس خوش میگذشت!!!مخصوصا ریاضی با آرین فر!!چقدر میخندیدیم!!!
چرتو پرتایی ک میگفتمو یادته؟!!!اصن نمکی دیگه باقی نمونده برام،اونوختا همش ریخ تو کلاس،هی میگفتم هانیه این نمکارو جم کن،گوش نمیکردی ک،بیبین الان افسردگی گرفتیم!!!
وختایی ک قهر بودم باهات،بیشتر دوستت میداشتم!!!(اینو باید میگفتم چون اگه نمگفتم تو گلوم میموند!!)
فک کن،اون همه باهم بودنا،جدی جدی تموم شد!دیگه هرکدوممون ی طرفیم....چقدر تلخه که از الان دارم اون روزیو میبینم که دیگه برای هم مهم نخواهیم بود،شاید حتی اگه ی روز همو تو خیابون ببنیم به سختی یادمون بیاریم که ما چند سال باهم بودیم!!!7 سال!گذشت...
کاش زودتر کشف میکردم که کیا دورو برم بودن،چه آدمای خاصی،ولی حیف....الان خیلی دیره...
دلم تنگ میشه برای
هانیه(یه دوسته واقعیه واقعی)
سارا(ی دوست دلسوز)
هادیلو(همیشه از دستم کلافه بود!)
تقیلو(که این همه نی نی دوس داش)
زینب(با اون آرشش!!)
دوقلوهای افسانه ای،مونا و مهسا
مائده(+شیمی)
هدیه(کاش میفهمیدمش)
بشری(هیچوخت،به هیچ وجهی نمیتونم فراموشش کنم)
عاطفه
پانیذ(همیشه تو کفش بودم که روزی چن ساعت درس میخونه!!)
نرگس(به این میگن تیزهوش!!)
غزل(آخرم نفهمیدم مشکلش چی بود)
نگین(واقعا ترازش 6800 شده بود؟!!!!!)
مریم
هستی(تامیتونستم اذیتش کردم!!)
مهکامه
زینب(بنده خدا هنوزم داره تلاش میکنه منو به راه راست هدایتم کنه!!!)
محدثه
شکیبا(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
کبری(؟!)
آرزو
حدیثه
نشاط(رفت؟!!نرفت؟؟!)
و نیوشای عزیزم....
همه ی دوستامو،همه ی بچه های کلاسو،هیشوخت فراموش نمیکنم!
هانیه!
بچه ها!
همتونو از ته ته ته دلم دوستتون دارم
...
چندیست اینجا هیچ قاصدکی نروییده...
آخر نوشت:...
شیشه ی پنجره را باران نشست...
باران که بارید،پنجره،شیشه اش شکسته بود...
باران که میبارید همه جا پر بود از خاک،باران،خاکهارا گل کرد...
باران کفش کودکی را گلی کرد،مادرش با او دعوا کرد،او گریست...
دخترکی از خیابان میگذشت،قطرات باران روی صورتش نشست،او خوشحال بود اما،همه دیدند او گریست...
من اما...
باران که شروع به باریدن کرد،بیرون دویدم...
چترم را برداشته بودم...
منتظرت بودم...
تو اما...
رفته بودی...
و من تنها...
زیر باران خیس شدم...
و من هم،
گریستم....
و ما گند زدیم بسی!!!
شما چند شدید؟!
بی واژه...
صدایت میکنم...
بی صدا...
میخوانمت...
میدانم...
صدایم را میشنوی...
و ناگفته هایم را...
میبینی...
"خدایم"
تو را..
به چشمان پاک کودکی که...
در آسمان...
تو را...
جست و جو میکرد...
و همیشه...
تو را می یافت...
قسم...
آرزوهایمان را برآورده کن...
و ببخشمان...
آخر نوشت:ملت التماس دعا!
میدونم تو همونی!
ولی کاش بگی اسم واقعیتو!!
ما آمدیم...
و کنکور ب پایان رسید...
و ما چقدر هم ک خوب دادیم کنکور را!!!
آخرنوشت:چ بی مقدمه!!!
از همانجا که پلی بود فراسوی خیال؟از همه تردید ها...رو به سوی دشتی از آرزوهای شکوفاشده ات؟
یا ازانجا که گلی در مرداب میروید و نیلوفر میشود؟
مرگ تلخ عشق در بستری از حادثه ها...
که دلی میشکند...
وصدایش را فقط خدا میشنود...
وکسی نیست بجز او که حضورش مرهم است...
خوب میدانی که خدارادیدی....
پس دگر این همه دلتنگی و تنهایی چیست که ازان میگویی؟...
آخرنوشت:مممممممممممممممممممممممممممممممممم:(
وتو چه میدانی چه گذشت بر حسین...
و اهلش...
تو...
فقط خیابان گردی را بلدی!
و خودنمایی را...
من میدانم شور تو برای چیست!
ولی تو خود بیخبری!شاید هم خبر داری ولی گم کرده ای خود را!
عزاداری...
کمی به واژه اش بیاندیش شاید درکش کنی....
البته شاید...
قولی نمیدهم!
قلمم خشکیده است...
احساس بی معناست...
عشق تمسخر است...
زندگی یک بازیست...ماسراسر باخته ایم...
و در قبال چه منتظر فرداییم؟...فردا نیست...امروز هم نیست...
و همه در پی فواره ای هستیم از نور...ولی دریغ از کورسو...کدام فواره؟کدام کورسو...
میگوییم هستیم!هستی چیست؟
ادعا داریم میبینیم ولی کور هستیم!
میشنویم در صورتی که کری بیش نیستیم...
احساس بی معناست...
عشق تمسخر است...
فردا نیست...
کورسو هم وجود ندلرد...
نمیبینیم...نمیشنویم....لمس نمیکنیم....
درواقع...نیستیم!!!
مایی وجود ندارد...
آخر نوشت:چه ذهن پراکنده ای دارم!!!!
چرا قالب عوض شده؟!!
چرا هیچی سرجاش نیست؟!!!
چرا؟!!
پایینیرو گفته بودم مهی جون بیاد بنویسه.آخه ازونجایی که کامپیوتر ما نفتیه و به علت هدفمندی یارانه ها قیمت نفت افزایش یافته دیگه نمیتونم ازش استفاده کنم و کانکت بشم!!!به علاوه ی این ازونجایی که من اصلا بیرون نمیرم(اصلااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) پس به کافی نت هم دسترسی ندارم...نتیجه گیری اینکه بیخیال اینجا شدم و وبم افتاده ی گوشه داره خاک میخوره....الانم خونه ی خالمینامم که تونستم آپ کنم....خلاصه که معذرت میخوام.......دارن صدام میکنن.....فعلا![]()
صاحاب وبلاگ فعلا در دسترس نمی باشد!