و اما چه کسی میتواند عادل باشد و درصدد اجرای حکومت الهی باشد؟چه کسی میتواند از نفس شیطانی خویش جدا شده و پی مقام و منصب و قدرت خود نباشد؟چه کسی میتواند بعد از رسیدن به قدرت،خواسته های مردم را سرلوحه ی افکار خود قرار دهد؟براستی این چنین فردی وجود دارد؟فکر نمیکنم! میدانی؟میدانی که او خواهان چیست؟میدانی چرا شعار میدهد؟میدانی چرا شورش میکند؟میدانی از چه کسی پیروی میکند؟آنیکی را چی؟میدانی چرا تیر اندازی میکند و هم نوع خود را میکشد؟میدانی؟میدانی چرا درگیر است؟او چرا شعار میدهد؟او خواهان چیست؟طرفدار کیست؟ هیس.....ساکت...من....من تنها چیزی که میخواهم،سکوت است....صلح است....شاید یک شاخه گل مریم،در گلدان،روی میز...میخواهم همه جا،همه کس،آرام شوند،و من،و اگر بخواهند،اگر بخواهند آنها هم،باهم نفسی عمیق بکشیم....میدانی چرا آنها نمیخواهند؟...نمیدانم....شاید فکر میکنند درست تر همان است که نخواهند....ولی اگر بخواهند.......یادش بخیر آن زمان که همه میخواستند "ما"باشند........افسوس..نمیخواهند!...

.:.بنویس.:.

بنویس...بنویس و هیچی نگو....بنویس و فقط حواست به نوشته هات باشه...بنویس و گذشتتو فراموش کن...بنویس و به صداهای اطرافت گوش نده...به حرفای مردم گوش نده...اه...بسه دیگه،گریه واسه چی؟برای چی اشکات داره گونتو تر میکنه؟اینجارو نگاه کن...یکی از قصرات اشکت چکید رو کاغذ...رو نوشته هات...جوهر خودکارت داره پخش میشه....نذار تو هم مثله جوهر توی اشکات  پخش بشی....حل بشی....میگی همیشه مثله دود سیگار بودی،بی هدف...بی مقصد....آخرش آروم آروم محو میشی...برای چی؟...کی گفته تو باید اینجوری باشی؟..................مردم.....دوستات....حتی مادر پدرت....بذار همشون برات بمیرن،بی رنگ بشن....اونا بی معنین...این تویی که معنا داری.....خودتو بفهم....خودتو باور کن....بدون که هیچ کس ارزش نداره....بدون که همه یکدست خاکسترین....من فهمیدم...من فهمیدم که چقدر نامردن.....حرف از معرفت میزنند.....از وفا میگن...ولی هیچکدوم حتی معنی این کلمات رو هم نمیدونن...........میگن دوست داشتن قشنگه!دوست داشته باش...عشق بورز....عاشق شو....گول میخوری...گول حرفای تو خالیشونو....گول امیدهای واهیشونرو...گول خوشبختی پوشالیشونرو....و کور میشی!!!اونجاست که دل میبندی.....بازم بی هدفی!!!...برای این دوست داشتن کل زندگیتو میدی..وجودتو تباه میکنی..چرا باید اینجوری باشه؟....خودتو انداختی کنار،چرا؟...عطیه تو اینجوری نبودی....عطیه تو یکم غرور داشتی....عطیه چرا انقدر کوچیک شدی؟....خودتو دوست داشته باش....نه اونارو...نه اونایی که حتی احساس نمیکنن که هستی....که وجود داری.....اگه گهگاهی بهت چیزی میگن....اگه بعضیاشون میخوان درد دلتو بشنون....فقط بخاطر خودشونه!.....تو هم خودخواه باش...مثله اونا....آره مغرور باش...با اهمیت دادن به اینا،به هیچ جایی نمیرسی....فقط بیشتر گم میشی...گمه گم...یکاری کن که دیگه صداشونرو نشنوی.....پنبه بذار تو گوشت!چشماتو ببند....یه موقع هایی چشاتو وا کن و پنبه رو از گوشت در بیار!از دور وایستا و نگاهشون کن....بهشون بخند!!!...به اونایی که فقط دارن فلسفه میبافن و فسفطه و مغمطه میکنن....ببین چجوری با خودشون درگیرن!!!.........................زنده باش...برای خودت زندگی کن...برای خودت نفس بکش......برای خودت،باش....خلاصه که گور بابای همه!خودم و خودتو عشقست عطیه جون................