واژه هایم تکراریست...

قلمم خشکیده است...

احساس بی معناست...

عشق تمسخر است...

زندگی یک بازیست...ماسراسر باخته ایم...

و در قبال چه منتظر فرداییم؟...فردا نیست...امروز هم نیست...

و همه در پی فواره ای هستیم از نور...ولی دریغ از کورسو...کدام فواره؟کدام کورسو...

میگوییم هستیم!هستی چیست؟

ادعا داریم میبینیم ولی کور هستیم!

میشنویم در صورتی که کری بیش نیستیم...

احساس بی معناست...

عشق تمسخر است...

فردا نیست...

کورسو هم وجود ندلرد...

نمیبینیم...نمیشنویم....لمس نمیکنیم....

درواقع...نیستیم!!!

مایی وجود ندارد...

آخر نوشت:چه ذهن پراکنده ای دارم!!!!