این بار اما،

شیشه ی پنجره را باران نشست...

باران که بارید،پنجره،شیشه اش شکسته بود...

باران که میبارید همه جا پر بود از خاک،باران،خاکهارا گل کرد...

باران کفش کودکی را گلی کرد،مادرش با او دعوا کرد،او گریست...

دخترکی از خیابان میگذشت،قطرات باران روی صورتش نشست،او خوشحال بود اما،همه دیدند او گریست...

من اما...

باران که شروع به باریدن کرد،بیرون دویدم...

چترم را برداشته بودم...

منتظرت بودم...

تو اما...

رفته بودی...

و من تنها...

زیر باران خیس شدم...

و من هم،

گریستم....