اَه..

ازین ک مامانم میشینه دمه گوشه بابام از من بد میگه بعد بابامم تایید میکنه متنفرم...(همین الان دقیقا همین اتفاق داره می افته!!)

خب آقاجون نتونستم تو کنکور رتبه ی خوب بیارم ک نتونستم...نخوندم ک نخوندم...زندگی ک فقط ب درس و مدرسه و کنکور ختم نمیشه ک...مثلن پسر خالم شده ۴۱هزار تو کنکور انسانی دارن با من مقایسش میکنن!بعد میگن خاک تو سرت ک ۷ سال رفتی فلان مدرسه آخرم یا پسرخالت یکی شدی!ملاکه مقایسشونم اینه ک پزشکی قبول نشدم!!!ازنظره اونا پزشکی و دندونو دارو و یه طرف،بقیه رشته هام اون طرف بده!!

از کنکور که میگذرن میرن سراغ کار!میگن چرا تو خونه کار نمیکنی؟حالا بابام درشرایط عادی هیچ کاری نداره به منا،کافیه مامانم شروع کنه،دیگه اعصابه آدمو میریزن ب هم این پدرو مادر...دخترخالمو میزنن تو سرم!ک همه ی کارای خونشونو انجام میده،ولی من نع!میای کارم بکنی براشون،هزارتا ایراد میگیرن از سرو تهش...شدم چوبه دوسر فلان!!!

نتیجه گیری اخلاقی:

۱.بابام خعلی زن ذلیله!

۲.منم باید ۴۱هزار میشدم!

۳.بابام بیشتر زن ذلیله!!

۴.اسممو باید ب جایه عطیه میزاشتن کوزت تا شاید ی کم مرهمی بود رو دردشون!

۵.مامانم آدمه چیزیه!!(چ مادر شوهری میخواد بشه مامانم!!بیچاره زن داداشم!!)

۶.آخه این زندگیه ما داریم؟!!!