خدا را دیدی؟
از همانجا که پلی بود فراسوی خیال؟از همه تردید ها...رو به سوی دشتی از آرزوهای شکوفاشده ات؟
یا ازانجا که گلی در مرداب میروید و نیلوفر میشود؟
مرگ تلخ عشق در بستری از حادثه ها...
که دلی میشکند...
وصدایش را فقط خدا میشنود...
وکسی نیست بجز او که حضورش مرهم است...
خوب میدانی که خدارادیدی....
پس دگر این همه دلتنگی و تنهایی چیست که ازان میگویی؟...
آخرنوشت:مممممممممممممممممممممممممممممممممم:(
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 17:16 توسط atizra
|
هیچ!!!