تبليغاتX
.:.the end of me.:.


.:.the end of me.:.

...

و محرم آمد...

وتو چه میدانی چه گذشت بر حسین...

و اهلش...

تو...

فقط خیابان گردی را بلدی!

و خودنمایی را...

من میدانم شور تو برای چیست!

ولی تو خود بیخبری!شاید هم خبر داری ولی گم کرده ای خود را!

عزاداری...

کمی به واژه اش بیاندیش شاید درکش کنی....

البته شاید...

قولی نمیدهم!

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 19:50 توسط atizra| |

میرم...

واسه یه مدت طولانی...


نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 19:45 توسط atizra| |

                                                                                                                                                                                                                                        واژه هایم تکراریست...

قلمم خشکیده است...

احساس بی معناست...

عشق تمسخر است...

زندگی یک بازیست...ماسراسر باخته ایم...

و در قبال چه منتظر فرداییم؟...فردا نیست...امروز هم نیست...

و همه در پی فواره ای هستیم از نور...ولی دریغ از کورسو...کدام فواره؟کدام کورسو...

میگوییم هستیم!هستی چیست؟

ادعا داریم میبینیم ولی کور هستیم!

میشنویم در صورتی که کری بیش نیستیم...

احساس بی معناست...

عشق تمسخر است...

فردا نیست...

کورسو هم وجود ندلرد...

نمیبینیم...نمیشنویم....لمس نمیکنیم....

درواقع...نیستیم!!!

مایی وجود ندارد...

آخر نوشت:چه ذهن پراکنده ای دارم!!!!

                                                                                                                                   

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 8:13 توسط atizra| |

واسم دعاااااا کنیدددد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:55 توسط atizra| |

سلام!!!

چرا قالب عوض شده؟!!

چرا هیچی سرجاش نیست؟!!!

چرا؟!!

پایینیرو گفته بودم مهی جون بیاد بنویسه.آخه ازونجایی که کامپیوتر ما نفتیه و به علت هدفمندی یارانه ها قیمت نفت افزایش یافته دیگه نمیتونم ازش استفاده کنم و کانکت بشم!!!به علاوه ی این ازونجایی که من اصلا بیرون نمیرم(اصلااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) پس به کافی نت هم دسترسی ندارم...نتیجه گیری اینکه بیخیال اینجا شدم و وبم افتاده ی گوشه داره خاک میخوره....الانم خونه ی خالمینامم که تونستم آپ کنم....خلاصه که معذرت میخوام.......دارن صدام میکنن.....فعلا

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 13:28 توسط atizra| |

صاحاب وبلاگ گفت بگم:

صاحاب وبلاگ فعلا در دسترس نمی باشد!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 22:27 توسط atizra| |

خدایا   شکرت ولی.........................................................
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
سیگاریم شدیم!!!میدونی؟غم و غصه فشار آورده!!!
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 23:44 توسط atizra| |

تک تک این چهره تداعی گر خاطره های منن...ولی حالا که با دقت بهشون نگاه میکنم،برام تازگی دارن....مثل اینکه همه ی اون خاطره ها رفتن زیر خاک....همه چی عوض شده...همه تغییر کردن....شاید،این منم که عوض شدم،نه این زندگی،نه این مردم....یادمه تا همین پارسال،از هرکی کمک میخواستم با جون و دل قبول میکرد.....همه باهم خوب بودیم....ولی یهو همه چی بهم ریخت....انگار دم دمای عید،وقتی اومدن دلشونرو خونه تکونی کنن،تا بدی ها و کینه هاش بریزه،اشتباهی بجای اینا،مهربونیا و عشقو از دلشون انداختن بیرون....شاید فقط اینجا اینجوریه....شاید فقط اینجاست که مردم باهم قهر کردن....شهرمون مرده!....مردممون به شهر هم رحم نکردن....شهرو کشتن....شهرمون مرده....شاید هم شهرمون خواسته که مردم اینجوری بشن...من مثل همیشه،هیچی نمیدونم!از هرکی هم که میپرسم،روشو برمیگردونه و میره....تا پارسال فکر میکردم خوشبختی همین باهم بودنه....فکر میکردم خوشبختم،چون با این مردمم....ولی امروز..........میخوام ازین شهر برم....برم یه شهر دیگه....برم شهری که مردمش مثل مردم اینجا نیستن......اینجا دیگه جای من نیست....آخه من همونم.....هنوز عوض نشدم.....میخوام ازین شهر برم...برم تا بمووونم............................................................................
نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 18:55 توسط atizra| |

خیره میشم...

زل میزنم بهت...

نمیشناسمت...

تو کی هستی؟

چقدر...چقدر برام غریبه ای....

نمیتونم لمست کنم...

ولی...

نگاهت....

نگاهت چقدر سرده....

سکوتت چقدر سنگینه...

چرا جلوم وایستادی و هیچی نمیگی؟

چرا هیچ حرکتی نداری؟

تو کی هستی؟

راستی....کی اومدی؟

نفهمیدم...

تو...

چقدر...چقدر....چقدر عجیبی....

دارم....

....

تو چشام نگاه نکن...

ته چشام دنبال چی میگردی؟

تو چشام نگاه نکن....

ته چشام خالیه...

خالیه خالی...

این نگاهات داره اذیتم میکنه....

سرده....

یخ میکنم...

تو چشام نگاه نکن...

هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟

...

...

...

کجا؟

کجا داری میری؟

وایستا...

کجا داری میری؟

نرو...

...

...

...

...

رفتی...

...

رفتنت هم مثل اومدنت بود...

نفهمیدم...

هنوزم گنگم...

هیچی نفهمیدم...

 آخر نوشت:ای کاااااااااااااااااااااااش...:(

فرزاد فرزین میگه:تیکه تیکه تیکه تیکه نم نم....میریزم آروم آروم و کم کم.....اونی که یه روز عاشقش کردی...حالا میگی فراموشش کردم....:(

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 20:35 توسط atizra| |

و اما چه کسی میتواند عادل باشد و درصدد اجرای حکومت الهی باشد؟چه کسی میتواند از نفس شیطانی خویش جدا شده و پی مقام و منصب و قدرت خود نباشد؟چه کسی میتواند بعد از رسیدن به قدرت،خواسته های مردم را سرلوحه ی افکار خود قرار دهد؟براستی این چنین فردی وجود دارد؟فکر نمیکنم! میدانی؟میدانی که او خواهان چیست؟میدانی چرا شعار میدهد؟میدانی چرا شورش میکند؟میدانی از چه کسی پیروی میکند؟آنیکی را چی؟میدانی چرا تیر اندازی میکند و هم نوع خود را میکشد؟میدانی؟میدانی چرا درگیر است؟او چرا شعار میدهد؟او خواهان چیست؟طرفدار کیست؟ هیس.....ساکت...من....من تنها چیزی که میخواهم،سکوت است....صلح است....شاید یک شاخه گل مریم،در گلدان،روی میز...میخواهم همه جا،همه کس،آرام شوند،و من،و اگر بخواهند،اگر بخواهند آنها هم،باهم نفسی عمیق بکشیم....میدانی چرا آنها نمیخواهند؟...نمیدانم....شاید فکر میکنند درست تر همان است که نخواهند....ولی اگر بخواهند.......یادش بخیر آن زمان که همه میخواستند "ما"باشند........افسوس..نمیخواهند!...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 18:23 توسط atizra|

بنویس...بنویس و هیچی نگو....بنویس و فقط حواست به نوشته هات باشه...بنویس و گذشتتو فراموش کن...بنویس و به صداهای اطرافت گوش نده...به حرفای مردم گوش نده...اه...بسه دیگه،گریه واسه چی؟برای چی اشکات داره گونتو تر میکنه؟اینجارو نگاه کن...یکی از قصرات اشکت چکید رو کاغذ...رو نوشته هات...جوهر خودکارت داره پخش میشه....نذار تو هم مثله جوهر توی اشکات  پخش بشی....حل بشی....میگی همیشه مثله دود سیگار بودی،بی هدف...بی مقصد....آخرش آروم آروم محو میشی...برای چی؟...کی گفته تو باید اینجوری باشی؟..................مردم.....دوستات....حتی مادر پدرت....بذار همشون برات بمیرن،بی رنگ بشن....اونا بی معنین...این تویی که معنا داری.....خودتو بفهم....خودتو باور کن....بدون که هیچ کس ارزش نداره....بدون که همه یکدست خاکسترین....من فهمیدم...من فهمیدم که چقدر نامردن.....حرف از معرفت میزنند.....از وفا میگن...ولی هیچکدوم حتی معنی این کلمات رو هم نمیدونن...........میگن دوست داشتن قشنگه!دوست داشته باش...عشق بورز....عاشق شو....گول میخوری...گول حرفای تو خالیشونو....گول امیدهای واهیشونرو...گول خوشبختی پوشالیشونرو....و کور میشی!!!اونجاست که دل میبندی.....بازم بی هدفی!!!...برای این دوست داشتن کل زندگیتو میدی..وجودتو تباه میکنی..چرا باید اینجوری باشه؟....خودتو انداختی کنار،چرا؟...عطیه تو اینجوری نبودی....عطیه تو یکم غرور داشتی....عطیه چرا انقدر کوچیک شدی؟....خودتو دوست داشته باش....نه اونارو...نه اونایی که حتی احساس نمیکنن که هستی....که وجود داری.....اگه گهگاهی بهت چیزی میگن....اگه بعضیاشون میخوان درد دلتو بشنون....فقط بخاطر خودشونه!.....تو هم خودخواه باش...مثله اونا....آره مغرور باش...با اهمیت دادن به اینا،به هیچ جایی نمیرسی....فقط بیشتر گم میشی...گمه گم...یکاری کن که دیگه صداشونرو نشنوی.....پنبه بذار تو گوشت!چشماتو ببند....یه موقع هایی چشاتو وا کن و پنبه رو از گوشت در بیار!از دور وایستا و نگاهشون کن....بهشون بخند!!!...به اونایی که فقط دارن فلسفه میبافن و فسفطه و مغمطه میکنن....ببین چجوری با خودشون درگیرن!!!.........................زنده باش...برای خودت زندگی کن...برای خودت نفس بکش......برای خودت،باش....خلاصه که گور بابای همه!خودم و خودتو عشقست عطیه جون................

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 20:29 توسط atizra| |

سلام دوستان عزیزم...ببخشید که دیگه آپ نمیکنم...دیگه کلا وبلاگم این خونه ی کوچیکمو از یاد بردم....راستی یکشنبه تولدم بود...رفتم تو ۱۸ سالگی(آخخخخخخخخخ جججججججججججوووووووون).....

به امید روزی که زود زود آپ کنم...

فعلا...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 16:59 توسط atizra| |

دلم میخواد دعا کنم...

میخوام از خدا چیزی بخوام...

ولی نمیدونم چی...

بذار فکر کنم...

.

.

.

.چیزی به فکرم نمیرسه...

مثل اونروز...

عاشورا...

پانته آ بهم گفت دعا کنم...

چشمامو ببندم و دعا کنم...

از زیر نخل رد شم و دعا کنم..

بهش گفتم بذاز فکر کنم...

هیچی به ذهنم نرسید...

اونجا بود که فهمیدم هیچ آرزویی ندارم!

پانته آ آرزوهای زیادی داشت...

وایستاده بودم...

داشتم نگاهش میکردم...

راستش بهش حسودیم شد...

چشماشو بسته بود...

آروم آروم زمزمه میکرد...

و از زیر نخل رد میشد...

من...

وایستاده بودم...

به خودم فکر میکردم...

که چرا هیچ آرزویی ندارم!

پس بهتره وقتمو تلف نکنمو بجای فکر کردن به آرزوهای نداشته و دعا کردن کار دیگه ای بکنم!

آخر نوشت: مثل همیشه بدون مقصدم!!!یکی به من مقصدو نشون بده تا خودم بشتابم به سویش!!!

 

 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:59 توسط atizra| |

             کمک!!!

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 11:10 توسط atizra| |

مثل اینکه قسمت نیست من وبلاگمو درست حسابی آپ کنم!!!

پری باهات قهرم!آرزو باهات قهرم!مهناز قرم!دو تا هم سرویسی های محترم با شما هم قهرم.اصلا با همه قهرم....

البته به خاطر گل روی سیما با همتون آشتیم!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 18:39 توسط atizra| |

 

 

    کاشکی میفهمیدیم که

آدما چقدر بی ارزشن!!!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:7 توسط atizra| |

     اول نوشت:من خودم نمیدونم چمه؟!شما میدونید من چمه؟!!!!!!

به تیک تاک ساعت گوش میدم...آروم آروم عقربه ها خودشون رو حرکت میدن....تیک،تاک.تیک،تاک.....کاری نمیکنم،یعنی کاری از دستم برنمیاد که بخوام انجام بدم....یه گوشه نشستم،زانوهامو بغل کردم،منتظرم...منتظرم تا ببینم چی پیش میاد...منتظرم تا ببینم کی میاد،چی میشه؟...چشام به دره....ولی بجز بال زدن مگسی که ویزویز میکنه و میره رو اعصابم،هیچ حرکت دیگه ای احساس نمیشه...حتی دیگه نفس های خودمم نمیشنوم،نفسی نمونده...انگار که خلاء ایجاد شده...نور هست،ولی همه جا تاریکه...تب دارم...حرارت بدنم زیاده...برمیگردم عقب...برمیگردم عقب و یه نیم نگاهی به گذشتم میندازم...گذشته ای که پر بوده از سختی....طعم تلخ خاطره هام عذابم میده...میگردم،دنبال یه لحظه خوشیم،ولی هیچ چی بجز ناکامی نمیتونم پیدا کنم.....یادش میوفتم...یاد اینکه چطوری لهم کردو رفت آتیشم میزنه......شاید سرنوشت همین بوده...نمیدونم...هیچی نمیدونم....فقط اینو خوب میدونم که روزگار با دستای سردش حسابی زمین گیرم کرد...........حالم خیلی بده....میخوام اینجوری جلوه بدم که برام مهم نیست....خیلی وقته که دارم سعی میکنم هیچی برام مهم نباشه...ولی مثل اینکه نمیتونم.....همش کم میارم....آخه از وقتی که اون رفته و تنهام گذاشته همه چی برام تموم شده...دیگه نمیتونم....اون...از اشک چشام بدش میومد...از طرز نگام......ولی نمیدونم چتو یهو پیداش شد....پیداش شد و منو اسیر خودش کرد و رفت..........رفت بدون اینکه برگرده و پشتشو نگاه کنه.....نمیدنم چرا اون حرفارو بهم زد،بهم میگفت دوسم داره...ولی نداشت..............ساعت چنده؟!....نمیدونم....اهمیتی نداره.............زمان!...........خیلیا بهم میگفتن با گذشت زمان درست میشه.........ولی نه.....اگه میخواست درست بشه،همون اولش میشد..........دیگه نمیخوام اسیر زمان باشم........ثانیه ها..ساعت ها......روزها......بیان و بگذرن....اهمیتی نداره....وقتی مرهمی ندارن که بذارن رو زخمام،رو دل شیکستم،میندازمشون دور.......رهاشون میکنم.........شاید که نه،حتما اینجوری خیلی بهتره....من برم،همه چی آروم میشه.تیک تاک ساعت میخوابه....من برم،این مگسه راهی به بیرون پیدا میکنه و میره.......داغ داغم،ولی عرق سرد رو پیشونیم نشسته....اینا حاصل زندگیمه!.........مثل اینکه دارن صدام میکنن.....دنیارو نگه داشتن......همه دارن صدام میزنن....همه میخوان که من پیاده شم....خودم هم راضیم....پس دیگه هیچ حرفی باقی نمیمونه............من............
نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:17 توسط atizra| |

سلام دوستان!!!!!!!!من بعد از یه غیبت طولانی باز اومدم....ذلم خیلی برای وبلاگم تنگ شده بود...و بیشتر از همه برای دوستام...دوستایی که تقریبا میشه گفت هیچ کدومشون نموندن!!!

راستش حوصله ی نوشتن مطلبی رو نداشتم.میخوام یه مطنی رو که تو همین وبلاگ(البته سال گذشته)گذاشته بودم رو باز بذارم.....

بهترين هديه اي را كه زماني از بهترين فرد زندگيم گرفته ام را بر ميدارم......اين هديه ي عزيز را در دل دستانم قرار ميدهم.... ميخواهم چيزي بنويسم.....ولي نميدانم چه؟فقط اينرا ميدانم كه گيلاسي جان به من گفت از زندگي و زيبايي ها بنويسم....مي خواهم از زيبايي هاي زندگي  بنويسم...

ميخواهم حس خوشبختي در تمام تن و جان رخنه كند...ميخواهم از بدو ورود اين احساس به هفت آسمان كوچ كنم...

موشكافانه به اطرافم مينگرم...من زندگيم را،خوشبختيم را،همه را در خلاصه كردن جمله ي دوستت دارم در نگاه خود ميبينم......زندگي را در تك تك رنگهاي زيباي مداد رنگي هاي برادرم ميبينم....خوشبختي را در شرشر آب باران از ناودان همسايه يمان ميشنوم.......در وزش نسيم قرار ميگيريم،گذر اين باد ملايم از وجودم زيبايي هاي زندگي را به من ياداور ميكند...

ندايي ميشنوم...................آسفالت كف خيابان ميگويد،حتي سنگ هم مينوازد....حال چراغ راهنمايي بر سر چهار راه باجدول كنار خيابان و سنگ ها و آسفالت هم صدا شده اند و ميگويند:"زندگي زيباست.....زندگي زيباست.....به راستي كه زندگي زيباست....من براي اينكه زنده ام محكوم به زندگي نشده ام...من خود خواسته ام كه زنده باشم و زندگي كنم...خود خواسته ام كه زيبا باشم،با طراوت و خوشبخت باشم...

زندگيم به شيريني يك آبنبات چوبي در دست كودكي خردسال است...زيباييش مثل هديه ايست كه پدرم براي تولدم ميگيرد.....حتي زشتي هايش نيز زيبا هستند....

در همه چيز ميتوان هستي را ديد....در كارهاي پر مشقت مورچه اي راي بقا...در برگ...در درخت خشك شده و كهنسالي كه در خاك ريشه دارد....در زندگي انگلي كرم كدو....در صداي پرتنين برق و....آري،اين صداي رعد نيز موجب ميشود قارچ ها از دل سنگ بيرون بزنند.اين همان صدا و نوريست كه گاهي وحشت را به همراه مي آورد.خود هستند و به ديگري نيز هستي ميبخشند..."""""در نيستي هم ميتوان هستي را يافت""""""

باز در شعرم از طلوع گفتم...

باز در دلم از ساحل دريا گفتم....

باز با خودم از دلم گفتم....

من آنقدر گفتم تا به خود رسيدم...من به خدا رسيدم....

من دفترم را ورق ميزنم...برگ ها را زير پايم خورد ميكنم و به خود مي انديشم....

من با رابطه ي كاه گل و آب....با ديدن كتابي بر طاقچه....به خدا مينگرم...

من سبزم....سرسبزي من از تراوشات ذهن كودكي نشعت ميگيرد...

در هر جمله ام ياد خدا جاريست....

شعرهايم پر است از نوازش دست خدا بر دل من....

چراغ هاي دلم هميشه روشن است.....

خدايم به مهماني شقايق ها فرايم خوانده....

شب نشيني ها با ملايك داستان فردوس ميشنويم....

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 12:34 توسط atizra| |

صدايي مي آيد...گوش كن،خوب ِ خوب...مي شنوي؟...صداي قطره هاي باران است...كه ميكوبند بر شيشه ي  پنجره ات...شرشر آب از ناودان را مي شنوي؟...قطره هاي پاك باران،قطره قطره تو را ميخوانند.....گوش كن...اگر خوب گوش دهي،حتم دارم مي شنوي.....فضاي بيرون سرد است ولي نمناك...سرد بودن را معني نكن...نم دنيا را معني دار كن....به نواي قطره هاي باران كه با التماس ميكوبند بر شيشه ي پنجره ات نه،به  دلت،گوش سپار..از زندان خود،از پوستين خود بيرون بيا....بيا زير آسمان خدا،بيا زير باران،زير ناودان...بيا خيس شو مانند ما....بيا همراه ما شو...ما شو.....اگر امدي چتر نيار....چتر آسمان است...سقف آسمان است...دنيا آسمان است....بيا و خيس شو....بيا كه من و ما و آسمان و باران و ابر و خدا،همه منتظر آمدنت هستيم...."بيا"

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 5:59 توسط atizra| |

یه روزی یکی بهم گفت:

"عشق هنریست آموختنی.آنرا بیاموزیم"

ولی من بهش گفتم:

"عشق آمدنی بود.نه آموختنی"

شما چه نظری دارین؟!

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 6:24 توسط atizra| |

سلام دوباره!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 19:28 توسط atizra| |


Design By : Night Skin